پیدا





شهید عبدالنبی یحیایی

درخواست حذف اطلاعات

شدت باران، قبرش را اب کرد. باید تعمیرش می کردیم. سنگ قبر را برداشتیم زیرش خالی شده بود و دیواره های قبر و سنگ لحد ریخته بود به هم. برادر و پسرم رفتند توی قبر. سنگ لحد که برداشته شد جنازه سالم بود.
خواستند بیاورندش بیرون، دست هایشان خونی شد. جنازه ای که نه سال از دفنش می گذشت و پیش از آن هجده روز مانده بود روی ارتفاعات کردستان. بعدِ بیست و هشت روز هم که برای دفن آوردندش تغییری که نکرده بود هیچ، بوی عطر می داد. یاد ی افتادم که تا دیروقت می نشست زیر نور چراغ فانوس، می خواند و می نوشت.
میگفتم: "بابا، خسته ی کاری، برو بخواب. برای چی خودت رو اذیت می کنی؟" جواب می داد: " می خوام خوندن و نوشتن یاد بگیرم روضه خون حسین بشم." آ به آرزویش رسید. محرم که می شد مردم را جمع می کرد برایشان روضه می خواند.
عبدالنبی هرچه دارد از حسین(علیه السلام) دارد. راوی: پدر شهید رضا علیه السلام به دعبل (شاعر اهل بیت) فرمود: ای دعبل! دوست دارم که برایم شعری بسرایی و بخوانی، چرا که این روزها (ایام عاشورا) روز اندوه و غمی است که بر ما خاندان رفته است. جامع احادیث الشیعه، ج 12، ص .567 http://afsaran7114.